جاده آرزو های کاغذی

روزی .... جایی .....در راهی ....من بودمو خودم

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 18 صفحه بعد

 تولید یک عروسک جدید از سوی یک کمپانی ژاپنی که به هنگام واکسن زدن اشک از چشمانش می آید

[تصویر:  207591_303.jpg]  


[ پنج شنبه 31 مرداد 1392برچسب:عروسک , ژاپن , واکسن زدن , واکسن , اشک , گریه ,

] [ 11:44 ] [ محدثه ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 18 صفحه بعد

 


خانومم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختــر جونت بگی غذاشــو بخوره ؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم . تنها دخترم ندا به نظر وحشت زده می آمد و اشک در چشمهایش پر شده بود …

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت ، ندا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود !

گلـویم رو صـاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم : چرا چندتا قاشق گنده نمی خوری ؟

فقط بخاطر بابا عزیزم … ندا کمــی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت : باشآه بابا جون ، می خورم ، نه فقط چند قاشق ، همشو می خوردم ولی شما باید … ندا مکث کرد …

بابا ، اگــر من تمام این شیر برنج رو بخورم ، هرچی خواستم بهم میدی ؟

دست کوچک دخترم که بطرف من دراز شده بود رو گرفتم و گفتم ، قول میدم ، بعد باهاش دست دادم و قول دادم … ناگهان مضطرب شدم و گفتم : ندا ، عزیزم ، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی … بابا از اینجور پولها نــداره ! باشه ؟

ندا گفت : نه بابا ، من هیچ چیز گران قیمتی نمیخوام ! و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو خورد !

در سکوت، از دست همسرم و مادرم که بــچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم !

وقتی غذا تمام شد ندا نزد من آمد ؛ انتظار در چشمانش موج میزد …. همه ما به او توجه کرده بودیم و ندا گفت ، من میخوام سرمو تیغ بندازم ، همین یکشنبه !…

تقاضای او فقط همین بود …

همسرم جیغ زد و گفت : وحشتــناکه ! یک دختربچه سرشو تیغ بندازه ؟ غیرممکنه !!!

گفتم : ندا ! عزیزم ، چرا یک چیز دیــگه نمی خوای ؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم …. خواهش می کنم ، عزیزم ، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی ؟

سعی کردم از او خواهش کنم ولی ندا گفت : بابا ، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود ؟

ندا اشک می ریخت و میگفت شما به من قول دادی تا هرچی میخوام بهم بدی ، حالا می خوای بزنی زیر قولت ؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم و گفتم : مرده و قولش … مادرم و همسرم با هم فریاد زدن که : مگر دیوانه شدی ؟

ندا ، آرزوی تو برآورده میشه …

صبح روز دوشنبه ندا رو با سر تراشیده شده و صورتی گرد به مدرسه بردم !

دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشایی بود ….

ندا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد و من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم .

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بــیرون آمد و با صدای بلند ندا را صدا کرد و گفت : ندا ، صبر کن تا منم بیام … چیــزی کــه باعث حیرت من شد ، دیدن سر بدون موی آن پسر بود ، با خودم فکر کردم ، پس موضوع اینه …!

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت : دختر شما ، ندا ، واقعا فوق العاده ست و در ادامه گفت : پسری که داره با دختر شما میره ، پسر منه ! اون سرطان خون داره …. زن مــکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه و ادامه داد : در تمام ماه گذشته پسرش نتونست به مدرسه بیاد و بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده …! نمی خواست به مدرسه برگرده ، آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن … ندا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده …

اما ، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه …

آقا ! شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین !

سر جام خشک شده بودم و شروع کردم به گریه کردن …
 

 

[ پنج شنبه 9 خرداد 1392برچسب:ندا , غذا , دختر , زیبا , قیمت , همسر , مادر , چشمان , موج , دوست , بابا , اشک , روز نامه,,

] [ 13:57 ] [ محدثه ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه